روستایمان دورباش

 

 

 

 

هنوزبوی زردآلوی خشک می دهد
جیب جلیقه ی کودکیم
روستای دورباش
دیروز از کوچه های کودکیمان گذشتم
گرد عبور سالها نفسم راگرفت


چگونه لحظه ها را دوید
این عقربه
که حالا
من وکودکیم
آنقدر از هم دور شده ایم
که دوستانم لبخندشان را برایم پست می کنند
و من در صف
خبردار

فرصت نمی کنم
تبسمشان را بخوانم
هم روستائیهای من
من دستهای کوچکم را
در کوچه های کودکی
گم کرده ام

دیگر دستم
در جیب جلیقه ام نمی رود

درختان زردآلو وآلبالو...روستامون یادتان هست؟

طعم خاطرات خسته
بر دیواره دهانم
ریشه زده
بازی دزدوپلیس-تیله بازی
و چتری
که در آرزوی باران به کوچه می بردیم
و هی داد می زدیم و
باران نمی آمد
اما با خیالی خیس
به خانه می آمدیم

در اقیانوسی که من برای خودم ساخته بودم
حوض حیاط و
قایق کاغذی
که خیس می خورد و
فرومی ریخت

و کلاغی که اگر بر شاخه درخت باغچه مان می نشست
چشم می بستیم و دلمان را
بر درخت گره می زدیم
تا نپرد
و می پرید
 بغض می کردیم
و فکر می کردیم
(راستی اگر کلاغ نمی پرید)
افسوس...

پرنده پرید
و لحظه های آبی مان
حالا چندین فرسخ از هم فاصله دارند

آن روزها
آنقدر از ما دور شده اند
که اگر
فریادی به بلندای  سالها بکشیم
برنمی گردند
و ما دیگر نمی توانیم
با دو تومان
هر چه دلمان می خواهد
 از مغازه مرحوم سیدعباس ومشهداسکندر بخریم

و من همیشه قهر می کنم
چقدر دلم گرفته

درذهنم به کفش های کودکیمان
خیره می شوم
صدای عبورشان را
از کوچه های روستا می شنوم

و حالا آنقدر از هم دوریم
که اگر فریاد هم بکشیم
صدایمان به هم نمی رسد

دیگرآنروز
دستم در جیب جلیقه کودکیم نرفت
مادرم می گوید
تو بزرگ شده ای،بزرگ
و من
دوست دارم
کوچک باشم
آنقدر کوچک
که در کوچه های روستا گم شوم
و تا همیشه
هیچکس
پیدایم نکند

مثل کلاغ دوران کودکی
که پرید و دیگر
بر شاخه ی درخت باغچه مان ننشست!
یادتون هست بچه بودیم  و مادرمون که به روضه می رفت موقع برگشتن، احسان خرما یا بیسکویت را که در روضه بهش داده بودند به گوشه چادرش  می بست و  می آورد واسه ما. و چقدر لذیذ و دلچسب بود .... یادش بخیر   

یادتون هست قدیما تو روستامون ، واسه خونه ها لوله کشی آب نبود و فقط در هر محله یک شیر آب و دو تا حوض جلوش بود و آنهم فقط یکی دو ساعت صبح ها و یکی دو ساعت عصرها باز می شد و همه اهل محل به نوبت و درکنار هم به شست و شو لباسهاو تامین آب خوردنشون و آبیاری حیواناتشان می پرداختند و نوبت می گرفتند و گاهی جروبحث می کردند .  عصرها محله چقدر شلوغ می شد و همه همدیگه رو می دیدند نه مثل الان که  دیگه همه رفتن تو خونه خودشون و از همدیگه بی خبرند ..... یادش بخیر

یادتون هست بعد از گذراندن تابستان گرم وسخت وبا آمدن پاییز در پشت بامها تیله  بازی می کردیم چه شور و حالی بود بعد از آمدن از مدرسه ، ناهار نخورده به بالای پشت بام می رفتیم وجایی را انتخاب میکردیم که صاف وجا دار باشد طولی نمی کشید که پشت بام پر از بچه  می شد .بازی که شروع می شد  باسروصدای زیادی همراه بود بچه هایی که با دغل بازی می خواستند کار خود را به پیش ببرند که اعتراض دیگران مواج می شد یادش بخیر .الان  نه پشت بامی مانده نه از بچه های آن موقع .

یادتون هست چندین هفته انگور می چیدیم  مقداری از انگورها(آسما)رابرای مصرف زمستان ازسقف (اتاق خالی وخنک مخصوص آسما ) آویزان می کردیم ودر زمستان بعد از صرف شام به عنوان دسر  امروزیها و یا برای پذیرایی از مهمانها می آوردیم ومی خوردیم  چقدر خوشمزه بود میوه ی تقریبا تازه وعاری از هر گونه آلودگی مانند کود شیمیایی وسم ها ...
مقداردیگری ازانگورهای پائیزی رابه همسایه های که باغ انگورنداشتندویافامیلها ویادخترانی که ازدواج کرده وجای دیگه زندگی می کردند به عنوان پرچینه یاهمان سوغاتی می بردیم  .ورسم براین بودکه به فردی که این کاررانجام داده ته صبدجوراب دست باف یاازهمین جورابهای امروزی هدیه می گذاشتند درآن موقع من که خودم به شخصه بابت آن هدیه ارزشمندسرازپانمی شناختم -

 قسمت هایی از انگور های پائیزی را می ریختند در شیره خانا و له اش می کردند (شیره خانا یک محل حوض مانندی بود که به ارتفاع یک متر بالاتر از سطح زمین محل ساخت را پر کرده و دور آن را نیز حدود یک متر دیوار می کشیدند و داخل این حوض را سیمان کاری می کردند - وانگورها را در داخل آن حوض می ریختند و جوان رشید خانواده با چکمه های بلند پلاستیکی شسته شده  و ضدعفونی شده ! وارد شیره خانا می شد و آنها را لگدمال می کرد تا آب انگورها از ناودان شیره خانا به دیگ جلو آن که یک صافی پارچه ای روی آن قرار داشت بریزد سپس دیگهای آب انگور طی مراحلی جوشانده و شیره یا به عبارت دیگر دوشاب تهیه می گردید  که برای پختن بعضی غذاهاازقبیل حلواو یا خوردن در صبحانه به همراه ماست و یا خوردن با بعضی غذاها مثل شیربرنج و در بهار شیره قار(دوشاب با برف) .... مورد استفاده قرار می گرفت بسیار خوشمزه بود -
 البته یک قسمتی از این شیره را که طی مراحلی به ترشی تبدیل می کردند- که ترش مزه و تقریبا سفت بود و وقتی به آن کمی آب  خنک اضافه میکردی و هم میزدی  شاید لذیذترین نوشیدنی روی زمین بود ترش مزه هم بودکه به همراه غذا(جای نوشابه های امروزی استفاده می شد)البته بدون گاز -

روستای دورباش

 

 

 

 

 یادتون هست .... نون تازه ؟ بوی نون تازه؟ بوی نان سوخته ؟ از هر کوچه ای که رد می شدی بوی نان تازه مشام هررهگذری را نوازش می دادحیف شد دیگه  ازدود تنورها که صبح زود روشن می شدند خبری نیست صبح زود روزهای زمستان اگه بالا پشت بام ها رانگاه می کردی تمام خونه ها  دود تنوری بود که به مانند ستون خاکستری  رنگ به سمت آسمان قد کشیده بودند -هر چند که برای بچه ها بیداری صبح زود خیلی سخت بود چون می بایست کرسی را جمع می کردند تا تنور را روشن نمایند ولی گرمای کرسی داغ همه ی آن سختی ها  را جبران میکرد .

 می خواستم بگم که دیگه   از نان لواش های بی نظیر  ، نزیک  ، کوکا ، یوخا و ....خبری  نیست که داغه داغ  با کمی پنیر محلی بخوری ... حیف ... حیف که زندگی ماشینی به هیچ کسی رحم نکرد حتی خود کشاورزان بزرگوار نیز از لذت آن نان محروم شده اند زیرا دیگه امروزه در روستاها هم مانند شهرها ،نانوایی های بی کیفیت ماشینی برقرار است .

اجازه بدهید تا اینجا که اومدیم نحوه تهیه خمیر برای پخت نان را بگویم که چقدر تمیز و زیبا بود؟ شب قبل ، مادر خانواده ،مقداری آردراکه برای پخت ناندرنظرگرفته بودرا الک می کرد و سپس با اضافه کردن نمک و آب و مایه خمیر (آجی خمیره ) خمیر را آماده می کردند تا صبح بپزند . مایه خمیر(آجی خمیره ) معمولا مقداری از خمیری بود که سری قبل با آن نان پخته بودند و آن را لای سفره آرد نگهداری میکردند تا ترشیده  شود و به عنوان مخمر  در خمیر بعدی استفاده شود ( کاری که آلان جوش شیرین می کند اما آن کجا و این کجا) ....
 
خانم های زحمتکش روستا چگونه داخل خونه ها را سفید کاری می کردند؟ از آنجایی که در ماههای سرد سال ،هر روز و در سایر ماهها ،حداقل هفته ای یک بار برای پخت نان ، تنور روشن می کردند و دود آن دیوار های خانه را سیاه می کرد لذا خانمها ،حداقل یکبار در سال خانه را سفید کاری می کردند آنهم نه با گچ ، بلکه با خاک سفید (آق تورپاق) . در دامنه کوه ایوب الانصار محلی بود که تقریبا خاک سفید رنگی داشت مقداری از آن خاک را ، در داخل دیگ بزرگ پراز آب ریخته و کاملا هم زده و محلول تقریبا روشنی از گل  (بسیار رقیق) تهیه می کردند و آن را در دیگچه های کوچک ریخته و از طریق نردبان بلند ، با خود به  بالا  برده و با استفاده از پارچه به جای قلم  ، گل را به دیوار می مالیدند و یا بعبارتی ، دیوار را نقاشی می کردند اولش چیزی معلوم نمی شد ولی تا عصر که خشک میشد سفیدی و روشنی آن ،خستگی را از تن شان بدر می کرد  کار بسیار سختی بودواقعا  خانمهای آن دوره ، معشوقه های به تمام معنای خانواده بودند ....

 یادتون هست ""حاللا چکمه ""...آن قدر دوست داشتنی بود که نگو - اصلا می دانید "حاللا چکمک " چی بود؟ قبلا به این صورت نبود که گندمها را با کمباین درو کنند بلکه هرکس به اندازه رزق سال خود گندم می کاشت و آن را  با داس درو کرده و با الاغ به خرمن انتقال میداد 10 بسته را (که به اصطلاح محلی به هریک از آن بسته ها  "باغ" می گفتند) با طناب و به شکلی بسیار زیبا به  پشت الاغها می بستند و به آن "شرخه" می گفتند و توسط نوجوانان که به آنها هم "شرخچی " می گفتند شرخه ها  را به خرمن در نزدیکی ده می فرستادند البته ناگفته نماند و دهنتان آب نیافتد  شرخه چی   که  شرخه را  می آورد  معمولا مادرش به او بلله می داد (دورمج) که معمولا توش کره تازه و کمی روش خاکه قند می ریختند خیلی خیلی خوشمزه می شد. خلاصه از مطلب دور نشوم بعداز اینکه هرخانواده گندمهای خود را در نقاط مختلف صحرا درو کرده و به آخرین روز درو کردن  می رسیدند آن روز را روز "حاللا چکمه " یعنی تمام شدن درو گندم می گفتند و در آخرین لحظه های درو برای کری خواندن نسبت به دیگران که هنوز تمام نکرده اند به شوخی و با صدای بلند می خواندند :" حاللا..حاللا  زمی لر اولدو کالاه حاللا به حرمت شاه کربلا-اکن پیچن گورمسین دردوبلا اوشاخ دین حاللا "برای آن روز معمولا غذای گرم مثلا رشته پلو درست می کردند همه مسرور از اتمام درو   معمولا ناهار را در کنار خانواده می خوردند ....
وبعدازچندروزاستراحت گندمهای چیده شده راکه درخرمن جمع شده بودندراباکمک سایرجوانهای همسایه بااستفاده ازخرمنکوب می کوبیدندالبته درآن زمان درروستای دورباش 4نفرخرمنکوب داشتند-آقایان مطلب مرسلی-کربلائی غلام غفاری-کربلائی یدالله بشاشی-مرحوم کربلائی جهانگیرفرجی - که آنهم به روستای حدودا400خانواری جوابگونبودندوبعضی مواقع کشاورزان روزهاویاهفته هادرنوبت خرمنکوب می ماندندتامحصولشان رازودتربکوبند-بعدازخرمنکوب مادر ویامادربزرگها گندم هارابااستفاده ازوسیله ای بنام غلبیرالک می کردندتابتونندازاین طریق سنگریزه وخاروخاشاکی که موقع خرمنکوبی داخل گندم هامخلوط شده راازهم جداکنندوتاگندم آماده آسیاب می شدوبعدا نیز جوانهاجهت آردبه آسیاب می بردند -

/ 0 نظر / 22 بازدید